تبليغاتX
JavaScript Codes بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

اهنگ

حرفهای دو عاشق
حرفهای دو عاشق
sham0parvaneh@yahoo.com
پنجشنبه بیستم تیر 1387 8:25 بعد از ظهر

<br/><a href="http://i29.tinypic.com/25qc5xh.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>

 

 

 

 

 

 

دوستت دارم مادر

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه بیستم تیر 1387 8:18 بعد از ظهر

 

بگذار با چـــــــشــــمــــــان تـــــــو ببينم

بگذار در نگـــــــاه تــــــو ذوب شوم

بگـــــذار در زيـــــر بـــــــاران

شـانه به شـانه ات قــدم زنمـ

وتوبرايم ازآرزوهايت

تــرانــه بـســرایی

 

بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم

 

وقتي با تو به پرواز شاپرکهاي کنار برکه ميخنديم

بگدار شبها رو به ستاره ها

خاطرات شيرينمان را شماره کنم

 

بگذار هميشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشي

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 7:27 بعد از ظهر

  دل در غم چون تو بی‌وفایی              در بستم و می‌کشم جفایی

     عمرت خوانم از آنکه با کس             چون عمر نمی‌کنی وفایی

       هر روز به هر کسیت میلی             هر لحظه به دیگریت رایی

      گر نیست دل تو راست با ما             می‌زن به دروغ مرحبایی

      گم گشت و نشان همی نیابم             مسکین دل خویش را به جایی

      در کوی خود ار ببینی او را             از ما برسان بدو دعایی

  در دل غم غیر تست ای دوست             در خانه‌ی کعبه بوریایی

             ای مرهم انده تو کرده             درد دل ریش را دوایی

         وی مصقله‌ی غم تو داده             آیینه‌ی روح را صفایی

           گر سود کند زیان ندارد             در کوی تو گه گهی گدایی

 سیف از غم عشق تو سپر کرد             گر تیغ برو کشد قضایی

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه بیستم خرداد 1386 7:39 بعد از ظهر

 

اين آخرين تلاشمه  واسه به دست اوردنت

باور کن اين قلب و نرو اين التماس آخره

 چقدر ميخواي تو بشکني  غرور اين شکسته رو

 هر چي ميخواي بگي بگو  اما نگو بهم برو

اين دلو عاشقش نکن  اگه منو دوست نداري

راحت بگو اگه ميخواي  قلب منو جا بذاري

دلم پر از شکايته اما صدام در نمياد

 ميترسم از دستم بري کاري ازم بر نمياد

نرو نذار که بعد از اين دنيا به عشق شک بکن

 نفس زدم از ته دل معصوم اين قلب به خدا

نذار بشه محال واسش باور عشق آدما

مرگ دلم پاي تو  اگه ازش گذر کني

بدان كه كي اين دل و كشت        

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 9:0 بعد از ظهر

Image hosting by TinyPic

آنکه در تنها ترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

کاش در تنهاترین تنهاییش تنها کسش تنهاش گذارد

 

Image hosting by TinyPic

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 7:22 بعد از ظهر

بنال اي دل كه دنيا را بقا نيست چو آرامش در اين دنيا دارفنا نيست
بنال اي دل نماند جاودانه بجز عشق  و نواي  عاشقانه
بنال اي دل به لحن ناي داوود كه هر ناليدنش ذكر خدا  بود
بيا تا از پي اش با هم بگرديم كه هر دو  آشنا با آه  و درديم
بنال اي دل كه يارم زار و خسته  به پشت  پرده  غيب  نشسته
بنال اي دل به هر صبح وبه هر شام چو تنها  اشك ريزد آن  دلارام
بنال اي دل ز غمهايم گذر كن كه تنها ناله بر آن  منتظر  كن
بنال اي دل كه يارم در نماز است  سرا پا ناز و در حال  نياز است
بنال اي دل كه بس آزرده ام من كه رد پاي او گم كرده ام من
نشانم ده حريم سامرا را  مگر  پيدا  كنم آن دل  ربا را
بنال اي دل گل بي خار من كو نشينم چون بنفشه  بر لب جو
مگر عكس رخش در آب بينم دگر او را مگر در خواب  بينم
كه من آلوده ام او پاك ومعصوم از اين رو گشته ام ناكام ومحروم
بنال اي دل چو آيد بوي نرگس بخوبي عطر او را ميكنم  حس
خدايا در فراقش ناله تا كي به سينه داغها چون لاله تا كي
خدايا رازها در پرده تا كي  زغيبت  قلبها  آزرده  تا  كي
بنال اي دل با شور و فرياد كه يا مهدي جهان پر شد زبيداد
كجايي اي گل زهرا كجايي؟تو اي مهر آفرين لطف خدايي

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386 7:16 بعد از ظهر

سلام

خوبین بچه ها

ببخشید چند وقتی نبودم

آخه رفته بودم خونه خدا

همتون رو دعا کردم

خیلی خوب بود

جای همتون گریه کردم

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 10:45 قبل از ظهر
نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 10:39 قبل از ظهر

 

سلام اي بي وفا ،‌ اي بي ترحم

 

 سلام اي خنجر حرفاي مردم

 

 سلام اي آشنا با رنگ خونم

 

سلام اي دشمن زيباي جونم

 

بازم نامه مي دم با سطر قرمز

 

 آخه اين بار شده من با تو هرگز

 

 نمي خوام حالتو حتي بدونم

 

 تعجب مي كني آره همونم

 

 هموني كه زموني قلبشو باخت

 

 همون كه از تو يك بت ،‌ يك خدا ساخت

 

 هموني كه برات هر لحظه مي مرد

 

 كه ذكر نامتو بي جون نمي برد

 

همونم كه مي گفتم نازنينم

 

بميرم اما اشكاتو نبينم

 

 همون كه دست تو ،‌ مهر لباش بود

 

 اگه زانو نمي زد غم باهاش بود

 

حالا آروم نشستم روي زانوم

 

 ولي ديگه گذشت اون حرفا پدرم

 

 تعجب مي كني آره عجيبه

 

 مي خوام دور شم ازت خيلي غريبه

 

 خيال كردي هميشه زير پاتم ؟

 

 با اين نامرديت بازم باهاتم ؟

 

 برات كافي نبود حتي جوونيم

 

 تموم شد آره گم شد مهربونيم

 

 ديگه هر چي كشيد م بسه   پدرم

 

 نمي بينيم همو اين خوبه ،‌ بهتره

 

 ديگه بسه برام هر چي كشيدم

 

 فريبي بود كه من از تو نديدم

 

 دروغي هست نگفته مونده باشه ؟

 

 كسي هست تو خيال تو نباشه ؟

 

عجب حتي دريغ از يك محبت

 

دريغ از يك سر سوزن صداقت

 

 دريغ از يك نگاه عاشقونه

 

 دريغ از يك سلام بي بهونه

 

نه نفرينت چرا ، اين رسم ما نيست

 

 اگر چه اين چيزا درد شما نيست

 

گل بيتا چرا اخمات توهم شد؟

 

 چيه توهين به ذات محترم شد ؟

 

 ديگه كوتاه كنم با يك خداحافظ

 

 كه عشق ما رسيد به سد هرگز

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 10:22 قبل از ظهر

 

 

نازم به ناز آن كس

   

  

     كه ننازد به ناز خويش

 

 

           ما را به ناز فروشان نياز نيست

 

 

               تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است

 

 

 

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه بیستم اسفند 1385 10:45 قبل از ظهر
 
عاشق رودیم مگه نه
 
 
 

 

شب رفت، ماه رفت، کبوتر ز بام رفت

 

آن خاطرات دور ز دستم تمام رفت

 

صد حرف از نگاه تو خواندم ولی دریغ

 

پر شد کتاب و قصه ی ما ناتمام رفت

 

شب قصه ی سکوت تو را می نوشتم

 

خاموش شد چراغ و قلم بی لگام رفت

 

گل گشت، غنچه بود؛ لبت، نیمخند تو

 

آن غوره ی که بود به دل، خام خام رفت

 

ناگفته رفت، گفته به دل منگ زد زغم

 

کوتاه قصه بود و نبودم تمام رفت

 

 
 
 
 
 
 
 
 
 

 

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه دوازدهم اسفند 1385 10:55 قبل از ظهر

خدایا تو را به خاطر سه چیز سپاس گزارم:

دادن هایت

ندادن هایت

گرفتن هایت

دادن هایت را نعمت

ندادن هایت را رحمت

گرفتن هایت را حکمت

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه دوازدهم اسفند 1385 10:53 قبل از ظهر

من پذيرفتم شكست خويش را...  پندهاي عقل دور انديش را...

من پذيرفتم كه عشق افسانه است.. . اين دل درد آشنا ديوانه است...

ميروم از رفتن من شاد باش... از عذاب ديدنم آزاد باش...

گر چه تو زودتر از من ميروي... آروز دارم ولي عاشق شوي...

 آرزو دارم بفهمي درد را... تلخي برخورد هاي سرد را

 

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه دوازدهم اسفند 1385 10:47 قبل از ظهر

ابر . . . دریا . . .

ابر بارنده به دریا گفت

گر نبارم تو کجا دریایی ؟

در دلش خنده کنان دریا گفت

ابر بارنده تو هم از مایی

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه هشتم اسفند 1385 11:59 قبل از ظهر

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه هفتم اسفند 1385 6:15 بعد از ظهر

 نام من عشق است آيا مي شناسيدم؟
 زخمي ام زخمي سرا پا مي شناسيدم؟

    با شما طي کرده ام راه درازي را
  خسته هستم خسته، آيا مي شناسيدم؟
 راه شش صد ساله اي از دفتر حافظ
  تا غزل هاي شما، آيا مي شناسيدم؟
  اين زمانم گر چه ابره تيره پوشيدست
 من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟
 پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اينک اين افتاده از پا را مي شناسيدم؟
 مي شناسد چشم هايم چهره هاتان را
   همچناني که شما ها مي شناسيدم
 اين چنين بيگانه از من رو مگردانيد
   در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم؟
 من همان دريايتان اي رهروان عشق
    رود هاي روح دريا مي شناسيدم
 اصل من بودم، بهانه بود فرعي بود
عشق قيس و حسن ليلا مي شناسيدم؟
    در کفه فرهاد تيغه من نهادم من
 من بريدم بيستون را مي شناسيدم؟
مسخ کرده چهره ام را گر چه اين ايام
   با همين ديدار حتي مي شناسيدم؟
   من همانم آشناي سال هاي دور
  رفته ام از يادتان، يا مي شناسيدم؟

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه هفتم اسفند 1385 6:10 بعد از ظهر


قصه از کجا شروع شد
از گل و باغ و جوونه
از صدای مهربون و یه سلام عاشقونه
اومدم به مهربونی
که بگم با تو یه رنگم
تا بگم چه نازنینی
تو شکوفهء قشنگم
ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
عشق تو برای قلبم اولین و آخرینه
توئی تنها همزبونم که همیشه نازنینه
اگه ده سال اگه صد سال شب و روز با تو باشم
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
تو واسم هنوز همونی که برام عزیز ترینی
ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه
ای سلام عاشقونه
ای عزیز آشیونه
عشقمون کاشکی همینجوری بمونه


نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه سی ام بهمن 1385 11:3 قبل از ظهر

یک حقیقت تلخ

 

يه نفر خوابش مياد و واسه خواب جـا نداره

يه نفر يه لقمـه نـون  بـراي فـردا نداره

 

يه نفر مي شينه و اسكنـاسـاشو مي شمره

مي خواد امتحان كنـه كه تا داره يا نداره

 

يه نفر ازبس بزرگه خونَشون گم ميشه توش

اون يكـي اتاقشـون واسـه همـه جا نداره

 

بابا مي خواد واسه دخترش عروسـك بخره

انتـخابـم مـي كنـه‌‌‌‌ پـولشـو امـا نداره

 

يكـي دفتـرش پر از نقاشـي و خط خطيه

اون يكـي مـداد بـراي آب وبـابـا نداره

 

يكـي ويـلاي كنار درياشـون قصره ولي

اون يكـي حتـي تو فكـرش آب دريا نداره

 

يكي بعد مدرسـه توپ چهل تيـكه مي خواد

مـامـانش مي گه اينا گـرونه اينجـا نداره

 

يـه نفـر تولـدش مهمـونيـه  همـه ميان

يكي تقويـم واسـه خط زدن رو روزا ندار

 

يكي هر هفته يه روز پزشكشون مياد خونش

يكـي داره مي ميـره خـرج مـداوا نداره

 

يكي انشـاشو مي ده توي خونه صحيح كنن

يكي از بـرشده درد و ديـگه انشـا نـداره

 

يه نفـر مي ارزه امضاش به هزار تا عالمي

يكي بعد عمـري رنج و زحمت امضا نداره

 

تو كلاس صحبت چـيزي ميشه كه همه دارن

يكـي مي پرسـه آخه چـرا مـال مـا نداره

 

يكـي دوس داره كه كـارتون ببينـه اما كجا

يكـي انقـد ديـده كه ميـل تمـاشـا نـداره

 

يكـي از واحـداي بالاي بـرجشـون مي گه

يكـي امـا  خـونشـون اتاق بـالا نــداره

 

يكـي جـاي خـاله بازي كلاس شنـا مي ره

يكـي چيـزي واسـه نقـّاشي ابـرا  نـداره

 

يكـي پول نداره تا دو روز به شهـرشون بره

يكـي طاقـت واسـه صـدور ويـزا نـداره

 

يكـي فكـر آخـريـن رژيـمـاي غـذاييـه

يكـي از بس كه نخـورده شب و روز نا نداره

 

يكـي از بس شومينـه گرمـه مي افته از نفس

يكـي هـم بـراي گـرمـاي دسـاش ها نداره

 

دختـرك مي گـه خدا چرا ما... مادرش مي گه

عوضش دختـركـم اون خـونـه ليـلا نـداره

 

يـه نفـر تمـام روزاش پـر رنـج و سختيـه

هيـچ روزيش فرقـي با روزاي مبـادا نـداره

 

يكـي آزمايـش نوشتـن واسـش امـا نمي ره

مـي گـه نـزديـكيـاي مـا آزمايشـگا نداره

 

بچـه اي كه تو چـراغ قرمزا مي فروشـه گُلُ

مگـه درس ومشق وشور و شوق و رؤيا نداره

 

يـه نفـر تمـام روزا  و شبـاش  طـولانيـه

پس ديـگـه نيـازي بـه شبـاي يلــدا نداره

 

يـاد اون  حقيـقـت كــلاس  اول  افتـادم

دارا خيـلي چيـزا داره ولـي سـارا نـداره

 

راستـي اسمـو واسه لمس بهتر فصه مي گم

مليـكا چـه چيـزايي داره كه رعنـا نـداره

 

بعضـي قلبـا ولي دنيـاي واسه خودش داره

يـه چيـزايي داره تـوش كه توي دنيا نداره

 

هميشـه تـو دنيـا كُلـي فـرق بيـن آدمـا

ايـن يـه قانـون شده و ديروز و حالا نداره

 

خدا به هر كسي هر چيزي دلش مي خواد بده

همـه چـي دست اونـه ربطي به شعرا نداره

 

آدمـا از يه جـا اومـدن همـه مي رن يه جا

         اون جـا فـرقـي ميـون فقيـر و دارا نـداره          

 

كاش يه روزي بشه كه ديگه نشه جمله اي ساخت

با نمي شـه بـا نمـي خـوام بـا نشد با نـداره

 

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 4:41 بعد از ظهر

يادته يه روز بهم گفتی هر وقت خواستی گريه کنی برو زير بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيامد چی؟ گفتی اگه چشمای تو بباره آسمون گريش می گيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتی آسمون چشمام خواست بباره تنهام نزار - گفتی به چشم ...حالا من دارم گريه می کنم و آسمون نمی باره ........تو هم اون دور دورا ايستادی به من ميخندی

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 4:16 بعد از ظهر

من تموم قصه هام قصه ی توست،

اگه غمگین اون از غصه ی توست،

یه دفه مثل یه آهو توی صحراها رمیدی

بس که چشم تو قشنگ بود گله گرگ و ندیدی

دل نبود توی دلمفتو رو گرگا نبینن

اونا با دندون تیز به کمینت نشینشن

الهی من فدای تو چه کار کنم برای تو؟

توی این بیابونا خارینره به پای تو

یه دفه مثل پرنده قفس عشق و شکستی

پر زدی تو آسمون ها رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تاریک نریزن سرت کلاغا

نخوره سنگی به بلت پرت نشه فکر و خیالت

من...من تمومه قصه هام قصه ی توست

اگه غمگین اون از غصه ی توست

یه دفعه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

سیل بارون و تگرگ می یومد از آسمون

بردمت تو گل خونه که نرزه رو سرت

که یه وقت خیس نشه بال و پرت

نشکنی زیره تگرگ نریزه از تو یه برگ

من... تمومه قصه هام قصه ی توست

یه دفعه مثل یه شمع داشتی خاموش می شدی

اگه پروانه نبود تو خامش می شدی

آره پروانه شدم که پرام سوخته شه

تا آتیش دل تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم که راحت بشه خیلم

دارم از تو می نویسم تو که غم داره نگاهت

اگه دوست داشتی بگو تا بازم بگم برات

این قدر می گم تا خسته شم تا با عشق تو شکسته شم

من تموم قصه هام قصه ی توست، اگه غمگین اون از غصه ی توست.

 

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 4:14 بعد از ظهر

میتوان در کوچه های زندگی
پاسخ لبخند را به یاس داد...!
میتوان جای غروب عشق را
به طلوع ساده ای احساس کرد
میتوان در قلبهای بی فروغ
لحظه ای برق زد خورشید شد
میتوان در غرب داغ کویر
گاه ان ابری که می بارید شد...!

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |

دوشنبه شانزدهم بهمن 1385 5:15 بعد از ظهر

زنــدگـــی یـعنی شکستن بی صدا            بــی صدا از خــود گذشــتـن، بی ریا

زنـــدگــی یـعـنـی کـه غــم افروختن            زنــدگی یــعنــی که خود را سوختن

زنـــدگـــی یـعـنـی شــدن پـروانه ای           یــا کــه شــمــعــی در دل ویرانه ای

زنــــدگــــی یــــــعــنـــی مـــــزار آرزو           غــنـــچــه ای پـرپـر شـده بر خـاک او

زنــدگــی یــعــنی گریبان چاک چاک           زنــدگــی یعنـی گلی نشکفته خاک

زنــدگــی یــعــنــی فــقــط دیــوانگی          ســربــه ســر با خــویشــتن بیگانگی

زنــدگــی یــعنــی که شــمع انجمن          پـــای تا ســر ســوخــتن مــانــنـد من

زنــدگــی یــعنی که تا خاکش شوم          چــاک چــاک ســیـنه ی چاکش شوم

زنــدگــی یــعــنــی بــهـاری در خزان          یــا کــه خــونـی سـرخ تـر در جام جان

پس بگیر این جام و مست باده شو          ســرخــوش از هــر داده و نـــاداده شو 

رود

نوشته شده توسط مهدی...سایه خیال... | موضوع: | لينک ثابت |